تبليغاتX
قلعه ای در آسمان
یاورمان باش

 

 

 

 

تو را گم کرده ام

تو را نیاز دارم

ارامشی عطا کن

مهربان من

تو که می دانی من ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:45  توسط شکارچی   | 

تولدوبازهم زندگی

سلام

وای دلم میخواد میون یه دشت میون یه جاده پراز درختهای پائیزی داد بزنم

 بازم زندگی

 چقدر خوبه که گاهی بعد از یه ناامیدی دویباره دلت جوونه میزنه

 وای دلم برای زندگی برای امید تنگ شده بود .

آسمان آبی تان همیشه آبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:15  توسط شکارچی   | 

 

 

سلام بررمضان ماه خوب خدا

باز رمضان امد با بوی خدایی خودش با محبت وشور وشوق  موقع سحر وافطار واذان وقران رمضان سال های زندگیم رنگ محبت در دل سرما داشت، سرمای زمستان، دستان مشتاق برای چیدن نارنج های باران خورده موقع سحر وبالرز برگشتن به سوی کانون گرم خانواده،امسال جمع خانواده کم تر شده اما بار دعاها زیادتر، رمضان که شروع می شود خاطرات رمضان های قبل به چشم زدن از دیدگانم می گذرد همچون نسیم سحری که صورتم رانوازش می دهد وگرمای عشق به رمضان را تازه  می کند.امسال رمضان رنگ گرما در گرماست.

 

خدایا مهربانا با این گرما دل هایمان را رنگ خود بخش .

خدایا نعمت پدر ومادر وعزیزانمان را از ما نگیر وبگذار رمضانهایمان با انها گرمای بیشتری داشته باشد.

 

 

بیایید در این ماه عزیز برا ی کسانی که دیگر در میان ما نیستند وما رمضانها و لیالی قدر با انها بودیم ویادشان اشک در چشمان جاری می کند ره توشه خیری برایشان بفرستیم تا این رسم خوب بعد از نبود خودمان نیزانجام شود. بیایید امسال صله ارحام را بهتر انجام دهیم وعشق به انان رابیشتر در قلب خود بپرورانیم ،کینه ها را در اقیانوس دل بریزم ولحظه های با انان را رنگ خدایی بخشیم .

به دوستانم بیشتر محبت کنیم وبه خطا هایی که در موردشان انجام داده ایم بیشتر فکر کنیم.

حتی با یه پیامک ساده میشه اظهار محبت کنی اگه رو در رو خجالت می کشی ...

وما دوستان مجازی هر جا زیارت رفتیم،هرجا دلمون خدایی شد هر جا محبتمون به محبت جهان عالم متصل شد همدیگر رو از یاد نبریم وبرای هم دعا کنیم . دوستتون دارم. یا حق

 

رمضانتان ستاره باران

رمضانتان لحظه لحظه ناب

رمضانتان سراسر رحمت حق

 

رمضانتان پربار، التماس دعا

 

دوستدارتان شکارچی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:9  توسط شکارچی   | 

شخصی گفته است تنها راه رسیدن به بزرگ سالی حقیقی،عبور از دوران کودکی واقعی است .

کودک درون

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط شکارچی   | 

من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم، ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست.اگر هر دعایی راهم اجابت کند.همین طور.همان جا بود که برای نخستین بارحدس زدم که عظمت دعا بیش ازهر چیزدر این امر نهفته است که پاسخی به ان داده نمی شود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست. این را هم دریافتم که آموختن دعا، آموختن سکوت است وعشق فقط ازجایی شروع می شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد .

 

«دژ-آنتوان سنت اگزویری»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:14  توسط شکارچی   | 

 

 تا به حال شده صدای خدا رو بشنوی ؟

 

خدا ازوقتی که تو چشمات رو باز می کنی تا باهاش رازو نیاز کنی و درخشندگی طلوعی که از پشت کوه بیرون می زنه رو ببینی با تو صحبت می کنه .

 

فقط کافیه

 

چشمات رو باز کنی، گوشهاتو تیزتر کنی گاهی انسان ها برای میل خودشون میل خدا رو نادیده می گیرین.

اما خدا مهربون تره وهمیشه با شوق منتظره بنده اش به سوی اون بره.

بنابراین  خدا نشانه ها رو یکی یکی رو می کنه اما بازهم فرقی نمی کنه جنجال درونی بین خوبتربودن و بهترین بودن است اما چه کارش میشه کرد انسان هست و دلبستگی های مادی.  

تا  یه روز یه جوری  نبرد درونی تمام میشه اول خدا میاد با یه ترفند دلت رو نرم می  کنه دلت رو می بره پیش اونی که دوستش داری تو دلت نرم میشه یاد عزیزت افتادی دیگه دستات رو می ذاری رو قلبت و از  بهش  دور سلام می کنی. اما هنوز کار خدا تمام نشده اون اخرین وقطعی ترین نشانه شو که می دونه روی تو تاثیرمیذاره را رو  می کنه اون با نشونه اش می گه محبوب من بنده ی خوبم  می دونم همین جوری که هستی خوبی  همه هم می دونن اما من می خوام تو برای من بهترین باشی آخه من دوستت دارم اگه تو که همیشه منو صدامی زنی و می گی خدایا اگه نبودی فنا می شدم. اگه دوست داری من بیشتر دوستت داشته باشم بیشترنگات کنم بیشتر صدات روبشنوم بیا این کاررو بکن تو که ازمن هرچه دیدی خیر بوده مطمئن باش این هم خیره . و بنده دیگر می داند که خدا دوستش دارد واز خدا می خواهد که همیشه صدایش را بشنود همیشه بهترین ها را رو کند بنده دلش سرشار از محبت به اوست. سرمایه ی وجودش بر گونه ها می غلتد خدا می داند که ممکن است باز هم بنده پایش بلغزد پس او را می آزماید. بنده دوباره به آغوش اجتماع می رود دوباره جنجال درونی شروع می شود .

اما داستان اخر خوبی دارد او تصمیم می گیرد بنده ی حرف شنوی  باشد تا باز هم صدای خدا را بشنود پس چشمانش را می بندد وتصوری جدید از بهترین بودن خلق می کند ومی داند این اول راه است و او دوست دارد سوار قطاری باشد که مقصدش خداست نه بهشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:0  توسط شکارچی   | 

یا هو

 

نمی دونم الان که دارم این رو مینویسم ساعت چنده اما حس نویسندگی سر تا پای وجودم رو گرفته

روی یه  نیمکت تنها زیر سایه ی مهربان درخت که گیسوان طلایی خورشید از پشتش چشم نوازی می کنند وباد که شاخسار درخت را دردست گرفته وپای تا پای می رقصند

آری جشن آزادی است  آزادی یک جاندار ماهی تنگ بلور من روزها وهفته ها   رویای   دریا رادر سر پروراند ونفس های الوده شهر را به جان خرید.

اما دیگر در کنار شیخ سخن  و جویبار زیبای خوابگاه ابدی او آرام می گیر د چه خواهی دید شاید شاعر یا آ واز دان  شد

صحنه این گونه بود

پله ها را آرام آرام پائین آمدم آب مانند همیشه  آرام  قدم می زد

تنگ بلور را  کج  کردم شاید ماهی از ترس  اب ناپاک شهر به هراس  آمد امانه انگار   رویای  او حقیقت یافته بود

برای وداع  لحظه ای به او چشم دوختم  رنگ گلگون رخسارش در میان ماهیان دیگر جلوه می کرد

از شوق لحظه ای  ایستاد از تنگ به جویبار رفتن تغییری بزرگ بود اما لحظه ای بعد دل به تغییر داد وبه سمت ماهیان دیگر رفت بدون  اینکه   فکر کند آنان آیا او را می پذیرند یا نه واین ساده دل به تغییر دادن ماهی کوچک من را تشویق به نوشتن کرد

این هم نمونه ای از حکمت خدا  

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:23  توسط شکارچی   | 

به نام معبود

آن شب قلم احساس در دست کائنات بود من می نوشتم برای کسی که هر گز ندیده بودم واحساس نکرده بودم.    احساسی ماورای در وجودم  زبانه می کشید گویی  خود را غرق دراحساس کائنات می دیدم  گویی تمام احساس جهان  مرا نظاره می کرد گویی تمام ستارگان برای من نور افشانی می کردند وماه قصه  زیبا رویی خود را می گفت ومن نوشتم  وگریستم برا ی تویی که نمی شناسمت  و یا شاید نمی دانم چیستی ندانستم کیستی ولی    احساس می گفت بنویس گویا کائنات محرم این راز شده بودند وقلم نوشت  ونوشت  ومن طرحی از روی توکشیدم  تا همیشه به یادت باشم .آن شب  چیزی مرا به تو متصل می کرد  ومن باور داشتم که این احساس راز آلود واقعیتی بدون کتمان است فقط دلم می خواهد از ان شب بنویسم  انگار کائنات می خواهند گناه من را در آن  روزی که با تمام وجود احسا س ماورای ام  را کتمان کردم جبران کنم یادم نیست چرا دست به چنین کتمانی زدم فقط یادم هست خود را باخته بودم ونومید از همه جا وقتی طرح رخ تورا    گم کردم خدا می داند که چقدر ناراحت شدم وگفتم تمام شد کائنات رفته اند ومن باز از قافله ی روح جهان عقب ماندم اما  کائنات رخ دوست را به من باز پس داد ومن امشب باز به تو نگرسیتم ویاد آن شب زنده شد ومن از خود می پرسم نکند من این احساس را اشتباه گرفته با شم .

خدای من  تو دانا به این احساسی   نگذارراه خطا در این احساس وجود داشته باشد واگر حقیقت اش غلط است بگیر ازمن هر خطای که تو را از من می گیرد .

بنده  خاطی تو« م.ک»

سلام خوبین خودمونیم چقدر خاک روی سر وبمون نشسته بود

شرمنده از اینکه نیومدیم وحال هم دیر اومدیم

زندگیه دیگه کاهی چنان اسیرت می کنه که همه چیز رو یادت می ره

یا مولا به امید دیدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:56  توسط شکارچی   | 

           

بسم رب الشهدا وصدیقین

          درست ۲۱ بهمن سال پیش بود که قلعه ای پا در دنیای وبلاگ نویسان گذاشت وبه عنوان یه تازه کار شروع به نوشتن کرد

از سرخط شروع به نوشتن کردکه فهمید باید در جستجوی معنا باشد همین جور که پیش رفت غصه دلش رو گرفت اما یه کسی گفت که همه چیز با خدا ممکن می شود فهمید لبخند بهانه ی برای زنده ماندن در سیاره ونوس عشق وزیباییست رفت رفت از مردم  زمانه دلخور شد دست گرمی بر پشت شانه هایش نشست که گفت: خداوند همه جاهست و به چشمهایت دروغ نگو خدا دیدنیست فهمید گاهی باید شیاد بود گاهی باید غم های خود را با آسمان شب در میان بگذارد رفت روزها پیدایش نشد  حواسش به هیچ چیز نبود حتی زندگی

        اما یکدفعه دید دردنیای مجازی مشاوران و راهنمایانی هستند که به انسان کمک کنند وراه صادق بودن را در پیش گرفت و شد شکارچی .

        حال شکارچی از نو می نویسد ....

                                                    زندگی را از فردا جور دیگر خواهد دید تمام خاطرات بد  را دور می ریزد و از اول شروع می کند اما خاطرات خوب می ماندتا  گه گاهی قلبش را  گذارد.

تولدم مبارک ،تولدوبلاگ ام مبارک ،تولد تمام انسانها در ۲۱ بهمن مبارک .

 تولد

                           راستی من امروز دارم می رم شلمچه ساعت ۵ حرکت می کنم

به امید دیدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:18  توسط شکارچی   | 

به راستی انتظار یعنی چه؟!!

 انتظار را هم از نظر فرهنگی معنا كرده اند، هم از نظر نظامی. حضرت آیت الله جوادی آملی فرمودند: از نظر نظامی آن است که انسان خود را آماده دفاع از ولی خدا گرداند حتّی اگر شده با یک تیر! امّا از نظر فرهنگی، هم باید به احیای خود بپردازد و هم به احیای دیگران. خود را از گناهان پاک گرداند و از معاصی الهی دور نگه دارد و نیز کمک کند تا دیگران نیز با اهل بیت آشنا شوند و معارف الهی را دریابند.

بهترین انتظار آن است كه انسان قلب خود را در اختیار كسی قرار بدهد كه او به   اذن خدا آن را زیر و رو كند؛ انسان اگر متحول شد و منقلب شد، عالم را در كام خود شیوا و شیرین می بیند. چیزی برای او تلخ نیست. هیچ حادثه ای آن توان را ندارد كه قلب متحول شده را قبض كند!

 از وجود مبارك امام رضا (علیه و علی آبائه و ابنائه آلاف التحیه والثناء) رسیده است كه فرمودند: «رحم الله امرء حدث نفسه علینا و احیا امرنا؛ خداوند رحمت کند کسی را که نفسش را برای ما آماده می کند و امر ما را زنده می دارد.» یعنی در عصر غیبت منتظر ما باشد به این نحو كه خود را در محدوده امر ما منحصر كند و تنها امر ما را اطاعت کند و از قلمرو دستورات ما بیرون نرود و در یک کلام خودسازی کند. از طرف دیگر تلاش و كوشش انسان این باشد كه امور اهل بیت، معارف اهل بیت، آثار اهل بیت، مكتب اهل بیت را احیاء كند، یعنی به احیای دیگران بپردازد.

بهترین انتظار آن است كه انسان قلب خود را در اختیار كسی قرار بدهد كه او به ا ذن خدا آن را زیر و رو كند؛ انسان اگر متحول شد و منقلب شد، عالم را در كام خود شیوا و شیرین می بیند. چیزی برای او تلخ نیست. هیچ حادثه ای آن توان را ندارد كه قلب متحول شده را قبض كند! آن گاه از صمیم قلب فریاد می زند:

! وعجّل لنا ظهوره إنّهم یرونه بعیداً و نریه قریباً.:

بر گرفته از سایت تبیانmkkkkkkkkkkk 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 7:35  توسط شکارچی   |